بر خاک جدی ايستادم
و خاک، بهسانِ يقينی
استوار بود.
به ستاره شک کردم
و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشيد.
و خاک، بهسانِ يقينی
استوار بود.
به ستاره شک کردم
و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشيد.
و
آنگاه به خورشيد شک کردم که ستارهگان را
همچون کنيزکانِ سپيدرويی
در حرمخانهیِ پُرجلالاش نهانمیکرد.
ديوارها زندان را محدود میکند
| ديوارها زندان را | |
| محدودتر نمیکند. |
ميانِ دو زندان
درگاهِ خانهیِ تو آستانهیِ آزادی است
| ليکن در آستانه | |
| تو را |
به قبولِ يکی از آن دو
از خود اختياری نيست!