Previous Poem                      Next Poem

غريق

 

خورشيد، در آفاق مغرب بود و، جنگل را،

- تا دور دست كوه - در درياي آتش شعله ور مي كرد .

اينجا  و آنجا، مرغكي تنها،

رها در باد،

بر آب نيلي دريا گذر مي كرد !

***

دريا گرسنه، تشنه، اما سر به سر آرام

در انتظار طعمه اي، گستره پنهان دام

خود با هزاران چشم بر ساحل نظر مي كرد !

***

در لحظه خاموشي خورشيد،

دامش بر اندامي فرو پيچيد !

پا در كمند مرگ ،

گاهي سر از غرقاب بر مي كرد،

با ناله هائي، - در شكنج هول و وحشت گم -

شايد خدا را، يا « سبكباران ساحل » را

خبر مي كرد .

***

شب مي رسيد از راه،

- غمگين، بي ستاره، بي صفا، بي ماه ! -

مي ديد دريا را كه آوازي نشاط انگيز مي خواند !

صيدي به دام افكنده !

خوش مي رقصيد و گيسو مي افشاند !

تا با كدامين خون تازه، تشنگي را بنشاند !

***

در پهنه ساحل

چشمي بر امواج پريشان دوخته،

- لبريز از خونابه غم - كام دريا را

با قطره هاي بي امان اشك، تر مي كرد !

جاني ز حيرت سوخته، شب را و شب هاي پياپي را

سحر مي كرد ... !

***

آه، اي فرو افتاده در دام تباني هاي پنهاني !

اي مانده در ژرفاي اين درياي طوفان زاي ظلماني !

اي از نفس افتاده - چون من -

در تلاطم هاي شب هاي پريشاني !

ايكاش، در يك تن، از ين بس ناخلف فرزند،

فرياد خاموشت اثر مي كرد !

*****